برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
دوش در حلقه ما صحبت گیسوی تو بود، کچل جان...
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
با احتساب آنهایی که تازه دارد نیش میزند امیرفربد چهارده تا دندان دارد و همین طور هر دو هفته یکی به این آمار اضافه میشود. همین
ماجرا جوری کلافه اش کرده که دلش میخواهد هر چیزی را گاز بگیرد. از کله عروسکش
گرفته تا دسته دوچرخه اش. شاید برای همین است که این روزها بیشتر از هر وقتی بغل
من را دوست دارد. شانه چپم پر از زخم شده است.
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
برای خرید یک ماشین کارکرده، بسته به پولی که داری اصولا باید به مدل، کیلومترشمار، لاستیک ها و باطری و مالیدگی ها توجه کرد. اما من نگاه میکنم صندلی عقب اش چقدر جادار است. آنهم برای شبهای بسیاری که به محبوبه میگویم میروم خانه و به جایش میپیچم توی کوچه ای تاریک و همانجا پتو میکشم روی خودم و رادیو را میگذارم روی موج جوان و صبح با صدای جارو کشیدن سپور بیدار میشوم. ماشین قبلی بدجوری دستگیره هایش گردن را اذیت میکرد.
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
یکی از ناگوارترین حوادث در یک عصر سرد زمستانی می تواند خاموش شدن ماشین پشت شلوغ ترین چراغ قرمز شهر باشد. اما از دل این حادثه ناگهان خوشایندترین تصویر در آیینه ماشین رخ بدهد. اینکه زنت پالتویش را در بیاورد و ماشین را با قدرتی باور نکردنی هل بدهد به جایی امن. محبوبه همان عصر تازه پالتویش را خریده بود.
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
اگر دلتان میخواهد دستکم هفته ای یکبار طلوع خورشید را تماشا کنید؛ وقتش رسیده که بچه دار بشوید.
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
بعضی حسرتها هستند که تا عمر داری روی دلت میماند. مثل چروک بودن پیراهنت در دیدار با یک دوست. مثل وا ماندن ماشین آتش نشانی در حجم انبوه آدمها.
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
پسر از همین حالا عصای دست پدر شده است. تا میگویم کنترل تلویزیون کو؟ می رود و از زیر سنگ هم شده پیدا میکند و می آورد. البته در پیدا کردن جورابها هنوز کمی نقص دارد.
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری
آخرین باری که چنین برف سنگینی افتاد روی شهر، چند سال پیش بود و تولد عماد. هیچ کدام از کادوهای آن شب را عماد به یاد نمی آورد، مگر هدیه ویژه محسن را که همان وسط خیابان کاپشن و پیراهنش را کَند و قلت زد توی برفها. حسودیم شد به عماد. هیچ کسی شب تولد من لخت نشده بود.
برچسب:
نویسنده: الینا نصیری